ریزعلی خواجوی اهل میانه و هماکنون 75 ساله است. همیشه کت و شلوار میپوشد، کلاهی به سر میگذارد و عصایی او را در راه رفتن همراهی میکند. لبخند شیرینی بر لب دارد
آن شب باران میبارید و من داشتم به زمین کشاورزیم میرفتم. چون زمین گلی بود. از طرف ریل راهآهن حرکت کردم که یک دفعه دیدم بین دو تونل، کوه ریزش کرده است. قطاری نیز به زودی میآمد. نمیدانستم باید چه کار کنم. میترسیدم اگر حرفی بزنم بگویند به تو ربطی ندارد. از طرفی دلم برای آدمهایی که در قطار بودند میسوخت. باید نجاتشان میدادم. به همین دلیل به طرف ایستگاه قطار دویدم. ولی قطار از ایستگاه حرکت کرده بود.»
برای لحظهای سکوت میکند و ادامه میدهد: «باید جان مردم را نجات میدادم اما نمیدانستم چه طوری. فانوسم را حرکت دادم و شروع به داد و فریاد کردم اما مأموران قطار متوجه نمیشدند. فانوسم هم خاموش شد. یک جوری شده بودم. نمیدانستم چه کار کنم. یک دفعه فکری به ذهنم رسید. کتم را در آوردم و نفت فانوس را روی آن ریختم و با کبریتی که داشتم آتش زدم اما باز هم قطار نایستاد. با تفنگ شکاریم چند تا شکلیک کردم و بالاخره قطار ایستاد.»
این بار میخندد و به برخورد مأموران و مردم درون قطار اشاره میکند: «وقتی مردم و مأموران از قطار پیاده شدند همه سرم ریختند و شروع به کتک زدن من کردند. آخر فکر میکردند بیدلیل قطار را نگه داشتم. تا این که رئیس قطار آمد و من جریان را برایش گفتم. با هم سوار قطار شدیم و به آرامی به طرف جایی که کوه ریزش کرده بود، رفتیم. آنجا بود که همه دیدند من راست گفتم و شروع به عذرخواهی و بوسیدن من کردند.»
متاسفانه یا خوشبختانه در کتاب سوم ابتدایی با کمی تغییر این رویداد رو نوشتن مثلا کتک خوردن ریزعلی توسط مهماندار ومسافران قطار دیده نمیشه.شاید دلیلش برا زیباتر بودن داستان باشه
سلام.بله شنیده بودم کتک خوردند.این هم از مشکلات خیرخواهی هست.ممنون از پست
خواهش میکنم
ما این تو نظرات رو خصوصی می فرستیم.من امروز از شعر یکی از دوستان که از شخص شاعری بود چون حفظی نوشته بود اشتباه کرده بود 3 تا ایراد گرفتم خصوصی براش فرستادم.به هر حال اشتباه پیش میاد.
در مورد گوگل ریدر تو آرشیو اردیبهشتم هست
منظورمو نفهمیدین
معلم فارسی دی
ممنون حتما سر فرصت