مدت زیادی از تولد برادر دیوید کوچولو نگذشته بود. دیوید مدام به پدر و مادرش اصرار میکرد که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند.
پدر و مادر میترسیدند دیوید هم مثل بیشتر بچههای چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند. این بود که جوابشان همیشه نه بود. اما در رفتار دیوید هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر میشد؛ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند.
دیوید با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش میتوانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند. آنها دیوید کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: نینی کوچولو!!! به من بگو :
خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره!
آخیییییییییییییی آیکون سارا در حالی که تو چشماش اشک حلقه زده
مرسی واقعا این داستان یه تلنگر بزرگی بود
سلامممممممممممممممممممم
قبلا هم اومده بودم اینجا اما این بار رو گفتم نظر بذارم نمیدونی این شکل هاش چه با حاله
خوشم اومده ازشون
سلام
جواب نوزاده چی بود؟
آخه منم یادم رفته!
خیلی احمقانه بود
تو خیلی بیشعوری


....
......
شیعی دانلود
http://shia-book.blogsky.com
با سلام.مرسی واقعا عالی بود لطفا داستان های بیشتری بذارید.تشـــــــــــــکر
سلام عالی بود