تاریخ انقضاء

ما آدما(البته دور از حضور شما) وقتی به مشکلی برمی خوریم خدا رو به یاد میاریم و از او کمک میخوایم ولی وقتی همه چیز به خیرو خوشیه پشتک میزنم انگار نه انگار که خدایی هست.  

ولی خب در شرایط خوب هم باز خدا پیش ماست و مارو کمک میکنه. وقتی ۴سال پیش کنکور قبول شدم پشتک جفتک(وسایر فنون ژیمناستیک)رومیزدم. خوشحالی وشاید غرور بصیرت منو از لمس این که خداهم هست پوشونده بود معلوم نبود ایمانم رو شیطان چطوری ترور کرده بود .ولی الان که کنکور ارشد دادیم هی خداخدا میکنیم که قبول شیم.کاش بعد ازنتایج چه قبول شم چه نشم باز خدارا نزدیکم احساس کنم.مصلحت همه با اوست.رزق دادنش نعمت است ندادنش حکمت. فقط اینو میخوام فریاد بزنم که.....:

خدایا ایمانمان را طوری قرار بده که تاریخ مصرف نداشته باشد.

رای ما فقط......

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک
اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی
خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو
دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما
به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک
روز در
جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم
یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت
بروم»

*سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» *

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین...
تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی
که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در
کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان
قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال
به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات
روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و
حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند
و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی
داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و
چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او
آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم
سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند
و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که
روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.

*بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش
را گرفته؟*

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می
بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان
داد.
وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از
آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک،
در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار
آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای
خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...امروز دیگر تو رای
داده‌ای   .......... 
.......جا خوردین نه؟؟؟؟؟؟
امیدواریم کاندیداهای ما اینچنین نباشند

لبخند و گریه

وقتی که به دنیا آمدی تو گریه می کردی و اطرافیانت لبخند به لب داشتند.

آن گونه باش که در پایان زندگی تو لبخند بزنی و اطرافیانت گریه کنند.

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling.
Live your life so at the end,
You’re the one who is smiling and everyone
Around you is crying.