دو بیمار در یک اتاق از بیمارستان هم اتاقی هم بودن.تخت بیمار اولی نزدیک پنجره بود و بیمار دومی نزدیک درب اتاق
این دو بیمار بعد از چند روز تبدیل به دو دوست صمیمی شده بودند وهمیشه با هم سعی میکردند اوقات خوشی رو سپری کنن
یک روز بیمار دومی از دوست بیمارش پرسید تو که از پنجره بیرون رو میبینی برام تعریف کن که تو حیاط بیمارستان چه چیزایی رو میبینی
دوستش گفت الان زوج جوانی رو میبینم که باهم روی چمن حیاط بیمارستان نشستند وبا هم مثل لیلی ومجنون با هم صحبت میکنن
روز بعد باز بیمار دومی از بیمار اولی پرسید الان تو حیاط چه ها میبینی؟
بیمار اولی گفت الان یک دختر کوچیکی رو میبینم با یک دامن زیبای قرمز رنگ داره تو حیاط داره بازی میکنه.
چند روز بعد که بیمار اولی از بیمارستان مرخص میشه بیمار دومی از پرستار میخواد که جاشو عوض کنن وجاش تختی باشه که کنار پنجره قبلا دوستش اونجا بوده . پرستار میگه:ولی اینجا که بهتر از کنار پنجره هست اینجا میتونی راهروی بیمارستان رو ببینی آدمایی که میان ومیرن واینجوری حوصلت سر نمیره ولی کنار پنجره هیچ چی نمیتونی ببینی جز یک دیوار بلند که آنسوی پنجره هست
یک داستان واقعی
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی
من میخواهم مارمولک باشم تا نشان بدهم که با عشق زندگی معنا پیدا می کند.
مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید